مدیریت خود

 

من خودم در حدی نمیبینم که از شناخت انسان سخن بگویم ولی وظیفه میدانم که انچه آموختم را در اختیار دیگران بگذارم زیرا من اشتباهات بسیاری داشتم و از زمانی که کمی شناخت از خودم پیدا کردم بهتر از گذشته توانستم خودم را مدیریت کنم

چند شب پیش فیلمی دیدم که هواپیمایی در ان دچار مشکل شده بود و خلبان آن اشفته پشت بیسیم فریاد میزد :برد مراقبت چکار کنم من دارم سقوط میکنم ؟

جرقه ای زده شد و هواپیما از دست خلبان خارج و به دست کامپیوتر سپرده شد

خلبان هیچ تصمیمی نمیگرفت ولی هواپیما به راه خود ادامه می داد تا اینکه دوباره خلبان سکان را دست گرفت

کمی به خود که فرو رفتم دیدم زمانهایی بوده که  در زندگیم رفتاری هایی انجام دادم که هرگز در حالت عادی محال است ان رفتار را انجام دهم و جالب اینکه اگه کسی این رفتار را انجام دهد تازه سرزنشش هم میکنم اما مگر خودم یک بار این رفتار را انجام ندادم شاید باور نکنید من اعتقاد دارم خودم تصمیم نگرفتم مثل همان خلبا ن که نیرویی دیگر هواپیما را از بحران گذراند تند نروید آن نیرو خدا نبوده البته که ان نیرو را خدا  افریده .

من تصورم این است که وقتی من مشکلی را خیلی بزرگ تصور کنم  اگر  احساس حقارت کنم در واقع به حالت اغما میروم و هوشیاری خود را از دست میدهیم اینجا به بعد من {کمال} تصمیم نگرفته ام ان نیرو  برای من تصمیم گرفته اری همان همان کامپیوتر درون

راستی به نظر شما کامپیوترهواپیما را چه کسی برنامه ریزی میکند مطمعنان نجار یا نقاش نبوده بله خلبان بوده کامپیوتر درون ما را هم خودمان برنامه ریزی میکنیم

دوتا سوال پیش می اید یکی اینکه وقتی مشکلی پیش بیاید چه کنیم که به اغما نرویم وگرنه  تصمیمات گرفته شده دست ما نیست و دوم اینکه چگونه باید برنامه ریزی کنیم که در مواقع با مشکل اشتباه نکنیم که به هر قیمتی زنده بمانیم

یک اعتقاد داشتن به خداوند بزرگ و هر روز عبادت کردن او باعث میشود درمقابل هر مشکلی احساس حقارت نکنیم و هوشیاریمان را از دست ندهیم و دوم اینکه مواظب حرف زدنمان باشیم و مواظب باشیم  که هر موضوعی را تائید نکنیم حتی به شوخی زیرا کامپیوتر درون با حرف زدن و تائید کردن و یا رد کردن به روز میشود      

/ 3 نظر / 45 بازدید
ماسح

جایی برای خواندن داستان http://hagheghat.persianblog.ir/

افسر سایبری موعود

می گشت زمین زمان جلو می آمد می رفت مهی و ماه نو می آمد هفتادو دو تا مزرع سبز گندم لشکر پی لشکر به درو می آمد "التماس دعا"