رهایی از اسارت

یه روز شخصی دعا میکنه که خدایا دوست دارم ببینمت شب که میخوابه خواب میبینه رفته در خانه ی خدا شروع میکنه در زدن خدا میگه کیه  اونم میگه منم و خدا میگه اگر تو منی پس نیازی به من نداری.خدا بود ولی ندید  .میگن وقتی از خواب پا شد فقط میگفت من توان دیدن برتر از من را ندارد

نتیجه تا زمانی که من منم هیچ کمکی را نمیبینم   

سالها پیش یک داستان زیبا  شنیدم که خیلی با مزه بود دوست دارم برای شما بازگو کنم یه روز یک شخصی میره پیش پزشک و میگه من میخواهم برم قطب شمال چه کنم که از سرما نمیرم پزشک کمی فکر میکنه و میگه وقتی رسیدی قطب شمال مدام بگو وای چقدر هوا گرمه .اون شخص تا میرسه شروع میکنه بگفتن  بعد از ده قدم میخوره زمین و میمیره وقتی کالبد شکافی میکنن متوجه میشن از سرما نمرده بلکه از گرما مرده

 نتیجه قدرت تلقین را فراموش نکنید

اگر تمام انقلابهای دنیا را باز بینی کنیم  متوجه میشویم که همه ی انها نقطه شروع مشترکی داشتن و ان هم اینکه نقطه شروع  همه ی انها شعار دادن بود

نتیجه قدرت شعار دادن را فراموش نکنید

داستان طوطی و بازرگان نیز حکایت نبودن من بود نه این که واقعان طوطی خود را کشت بلکه خود را به مردن زد تا ازاد گشت

تا زمانی که فکر میکنید کامل هستید رشد نمیکنید میدانید چرا ؟زیرا کامل نیازی به رشد ندارد. فقط خدا کامل است

تا زمانی که فکر میکنید میدانید هرگز چیزی نمی اموزید میدانید چرا؟چون میدانید.فقط خدا میداند

تا زمانی که فکر میکنید میتوانید کسی به شما کمک نمیکند .زیرا شما توانا هستید .........فقط خدا تواناست

سوال:گیرم من اینگونه فکر کنم پس خدا چه میکند؟

یه روز یه نفر از خدا خواست که به او نشان دهد که در کنارش هست خدا گفت برو لب دریا تا رد پایم را ببینی اون شخص رفت لب دریا دید واقعان دو رد پا هست از شوق فریا زد ای مردم ببینید خدا امده پیشم وقتی دوباره نگاه کرد رد پای خدا را ندید گفت خدایا دیدی رهایم کردی خدا فرمود ای بنده ی من زمانی که با فروتنی از من خواستی کنارت باشم  رد پای مرا دیدی ولی زمانی که با غرور فریاد کشیدی تو دیگر توان حرکت نداشتی و من تو را اغوش گرفتم تا جا نمانی این رد پای من است نه تو

وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم روزهایی که کم می اوردم از خدا میخواستم کمکم کند  ولی باز میگفتم خودم کردم  پای خودم میگذاشتم چون کسی از افکارم خبر نداشت.  میترسیدم بگم خدا انجام داده و دیگر کسی روی من حساب باز نکند افسوس که این افکار فکر من بود وگرنه من که درون افکار انها نبودم پس چگونه میدانستم درون افکارشان چه میگزرد اری من از افکار خودم میترسیدم

پس شروع کردم خدایا من نمیتوانم

من نمیدانم  من کامل نیستم   

 خدایا کسی را غیر از تو ندارم

واین شد دعای هر روزم که هم حقیقت است هم تلقین و هم شعاراست 

ایمان یک فرایند است

پس  شروع کردم

/ 16 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سکوت

درود بر شما[گل][گل] هیچ مراسمی مورد نیاز نیست!دانش،کتاب مقدس،شکنجه دادن جسم،علم وهنر به تنهایی کافی نیست. چیزی که به آن نیاز است قلب خالص ومتواضعی است که خود را به خدا تسلیم کرده وباهر تپش،این را فریاد می زند:نه من!نه من!تویی!تویی!من چیزی نیستم(من هیچم)تنها تویی!

بهترین رفیق...خدا

سلام.مطالب اخرشو که خوندم ی جورایی یاد خودم افتادم.ممنون از لطفتون

شراره

از پسرکی فقیر پرسیدند آیا تو هم دروغ گفته ای گفت:آری.... من دروغهایم زمانی شروع شد که متن انشا این بود: {تابستان را چگونه گذراندید}

توحید

موج رادیوتان را به حساب من روی 78 تنظیم کنید بیفتید به خیابان های شهر .چه می شنوید؟از کنار هر ماشینی می گذرید آهنگی خواهید شنید جالب است در هر منطقه آهنگی غالب است.درهر 5-6 متری، آهنگی از رادیوتان پخش خواهد شد بعداز مدتی سرسام می گیرید، بیقرار می شوید ناگزیر موج رادیوتان را عوض می کنید. نتیجه اخلاقی: اگر موج اندیشه مان روی امواج سرگردان تنظیم شده باشد مطمئنا از رانده شدن خسته می شویم. چنانچه در سیاست ،اخلاق ومنش وسبک زندگی نیز از ایستگاهی ثابت موج نگیریم دچار سردرگمی خواهیم شد اصلا حرف حسابی نخواهیم شنید فقط آهنگ وترانه ولا غیر.

عزت

خیلی قشنگ و جالبه

نرگس

رو اسمم کلیک کنید باز میشه هست یه بار دیگه سعی کنید

zahra

تو نيـستي و من از شهـــر خويش بيـــ زارم و يک غريــبه در اين شهـــر آشناي تو نيـست! بـهار مثل ِ خزان و خزان شبيـــهـِ بـهار مگو که اين همه تقصير وعده هاي تو نيـست

لیلی

سلام خیلی قشنگ بود[لبخند] ساحل دلت را به خدا بسپار آنگاه خودش قشنگترین قایق را برایت میفرستد[گل]

شقایق

عالی بود